
سلام. مدت زیادی بود که از من خبری نبود مگه نه؟
به طوری کاملا اتفاقی اربابمون امام حسین مارو خواست و رفتیم کربلا...تمام کسانی که رفتند میدونن من چی دارم میگم.تمام این سفر عشقه...البته من برای چهارمین بار مشرف شدم. ولی باور کنید دل کندن از اونجا برام از بار قبلی خیلی دشوار تر شده بود.تا ماه ربیع موندم تا اعیاد این ماه رو به آقا امیر المونین تبریک عرض کنم...آخ...دوباره دلم هوایی صحن نجف شد.آدمو دیوونه میکنه..وقتی تو صحن آقا قدم میزدم یک احساس غروری بهم دست میداد.وقتی به ایوان طلا نگاه میکردم...انگار خود آقام امیرالمونین رو با تمام هیبت و بزرگی ولی با یک لبخند ناز و مهربون میدیدم...واقعا زیبایی غیر قابل وصف ایوان نجف فلسفه ای جز عظمت و زیبایی علی نداره...
اما الان که برگشتم...وقتی یاد غربت لحظه وداع با کربلا میافتم...یک غم عجیبی تو دلم میشینه و انگار تمام زیبایی های سفرم رو تو سایه ی این غم گم میکنم...شاید نوشتن این مطلب مناسب ماه شاد و پر برکت ربیع الاول نباشه مخصوصا با عید بزرگ شیعیان...که در این ماه همه باید به خاطر شادی دل حضرت زهرا شاد باشن... ضمن عرض تبریک به تمام شیعیان امیر المونین... دلم میخواد گوشه ای از غربت لحظه وداع رو اینجا هم ثبت کنم...یا علی مدد
آخر عمر من بود روز وداع با عشق....
خدایا ...باورم نمیشد ارباب مرخصم کرده بود و من محکوم به رفتن بودم.باز هم اول به کهکشان عباس رفتم.رفتم که وداع کنم و بگویم...یا ابوالفضل ستاره ای کوچک و سرگردان از کهکشان زیبا و بلند بالای تو به زمین افتاد...عمو من دارم میروم...اما به من قول میدهی؟...یک قول کوچک؟قول میدهی که باز هم بیایم؟
به قصد وداع وارد حرم عمویم عباس شدم.
امان از دل زینب..وای از دل زینب.امان از لحظه وداع زینب با عباس زیبایش.من با چند روز ماندن در این کهکشان نمیتوانستم جدایی از او را باور کنم...خدایا ...خداوندا...حسین در کنار نهر علقمه چه کرد وقتی که خواست برای همیشه با عباس خداحافظی کند؟چگونه پذیرفت که دیگر عباس ندارد...چگونه از تمام زیبایی های این کهکشان بی انتها دل برید.چگونه چشم از چشم شهلایش جدا کرد.چگونه دست هایش را بوسید و برای همیشه کنار گذاشت.هر کدام از این سوال ها کافی بود برای جان دادن حسین...برای شکستن کمر برادر.برایب پاره پاره شدن دل سوخته اش...
در آن لحظه وداع احساس کردم که تمام درد حسین را میفهمم که در کنار علقمه چه کشید...
نه... ارباب جسارت مرا ببخش.من هیچ نمیفهمم فقط این را میفهمم که آن لحظه جانکاه بود...وگر نه من کجا و...اشک ریختم و گفتم:عمو جانم خدا نگه دار....خواهش میکنم.خواهش میکنم.تو هم برای یک بار که شده مرا به خدا بسپار و بگو :تو هم برو خدا نگه دارت....اگر تو با ان دستان کاشف الکربت مرا به خدا بسپاری دیگر از طوفانهای زندگی نمیترسم.
خدا حافظ زیبای من...خداحافظ امروز من.خداحافظ فردای من...خداحافظ عموی بی همتای من.
حالا باید از حسین دل میبریدم.سراسیمه وارد حرم شدم.شرح این وداع دیگر قابل وصف نیست.
فقط باید گفت:امان از دل رینب....آن لحظه ای که گفت:
چون چاره نیست میروم و میگذارمت
ای پاره پاره تن به خدا میسپارمت.
چند بار از جلو قتله گاه عبور کردم.اما نتوانستم وارد شوم و چه خوب شد که نرفتم...در آن لحظه احساس میکردم از همه دلشکسته ترم...ازتمام شیشه های دنیا خرد تر شده ام...
شش گوشه را بوسیدم و به یاد دلشکستگی زینب وداع کردم....
حالا که برگشتم...دوباره من موندم و دنیایی که نمیدونم باهاش چه کار کنم؟دنیایی که بلد نیستم مثل آدماش باشم...دنیایی که تو نا مردیش کم میارم...خدایا به دادم برس...کاش میشد برای همیشه تو اون کهکشان میموندم و ...خدایا دیوونه شدم برگشتم...خدایا...
امشب دوباره گل شده از اشک های من
این کوچه های خاکی و بن بست زندگی
من ماندم و دوباره به گل ماندنی چنین
در تنگنای غم زده دست زندگی....
التماس دعا ی فراوان
یا علی مددی.
اول از همه باید از طرف سید هادی معذرت خواهی کنم.... او به دلایلی وقت به روز شدن را ندارد و از من خواسته که یکی دو پست را به جای او به روز کنم و این اعیاد را تبریک بگویم.
دوم ایام عید الزهرا و شادی و سرور شیعیان را از صمیم قلب تبریک میگوبم...انشالله که خداوند روز به روز محبت این خاندان و نفرت از دشمنانشان را در ما زیاد تر کند و به همین مناسبت شعری را در پایین ذکر کردم که امید وارم لذت ببرید.
سوم اینکه عید نورز را تبریک عرض می کنم که البته دیروز سیزده ان بدر شد اما باز هم آغاز سال جدید مبارکباد.
بی غیرت و بی حیایی مسلک تو دشنام علی بود ره تو
خود زاده بوالزنای شهری ....به توو به دولت تو
لازم شده کسر حرمت تو چون شیعه همیشه دشمن تو
ای کاش که مادرت نمیزاد ....به تو وبه دولت تو
معبود تو ملحدیست چون تو او نیز سگیست مشبه تو
گویم به زبان طعم و دشنام .....به تو و به دولت تو
ای وای به اهل عصمت تو صد لعن به اهل سنت تو
ذات تو کجا و آدمیت ....به تو وبه دولت تو
توضیح شعر:این شعر سروده شاعر معروف وحشی بافقی است البته با اندکی تصرف
و به جای ....هر کلمه ای که دلتان می خواهد بگذارید اگر هم اصل آن را می خواهیدمی توانید به دیوان وحشی به قسمت هجو یات آن رجوع کنید![]()
نویسنده:مجید
سلام دوستان...
مدتی بود که از همه جا نا امید شده بودم..مستاصل بودم و احساس بیچارگی میکردم.تا اینکه خیلی اتفاقی آقا امام رضا طلبید و رفتم به زیارتش و چند روزی رو در کنار امام رضا از تمام دنیا و مشکلاتش دور بودم.
میدونید خوبی زیارت امام رضا برای آدمی با شرایط من...و کلا برای تمام آدمایی که احساس درموندگی میکنن چیه؟
من نمیخوام بگم که هرکی میره مشهد با دست پر برمیگرده و حاجتش رو میگیره...
ولی زیارت آقا در اوج بدبختی های دنیا دو تا حسن داره...
۱-آدم احساس میکنه که یه نفر تو این شلوغی و بی در و پیکری روزگار هست که ازت بپرسه...چته؟دردت چیه؟اونوقته که میفهمی هنوز تمام پل های پشت سرت خراب نشده و یا پلی داری که میتونه یک آدم درمونده رو به ساحل امید برسونه.
۲-انگار تمام دنیا در برابر عظمت امام رضا کوچک میشه..چه برسه به مشکلات و دغدغه های فکری که هرآدمی داره...و باور کنید همین دو سه روز فکر نکردن و ارامشی که زیارت به آدم میده....کار صدتا دکتر و مشاور و چه میدونم انجور مسائل امروزی رو میکنه.و همین برای تجدید قوای روحیه و اعصاب کافیه.برای شروع یا زندگی با ایده ای جدید...یک زندگی دور از نگرانی.
شاید وقتی سر کارید یا در خانه خودتون نشستید اگه بهتون بگن فقط یک دقیقه فکر نکن...و ذهنت رو از تمام مسائل و مشکلات پاک کن..نتونید .و واقعا فکر نکردن کار سختیه...اما وقتی کنار عظمت وجود امام رضا نشستی...انگار تو ذهنت موضوعی برای فکر کردن پیدا نمیکنی...یا اینکه اگر هم فکر کنی یک صدایی از عمق وجودت بهت میگه...((واقعا مهم نیست...یعنی اصلا مهم نیست.مسائل مهمتری هم تو زندگی هست که شاید تفکر بیشتری رو میطلبه))...
من از زیارت امام رضا برگشتم.در حالی که هنوز غرق در مشکلاتم هستم و حتی میتونم بگم بدتر از قبل هم شده ولی ....
ولی...دیگه مهم نیست.یک آرامشی پیدا کردم...که بهم میگه همه چی درست میشه.
به تمام کسانی که تو زندگیشون مشکلات لا ینحل دارن سفارش میکنم به جای فکر کردن خیلی سریع و اورژانسی خودشون روبه امام رضا برسونن...
تمام دلشکسته ها...تمام کسانی که تو زندگیتون مدام دارید شکست میخورید و تقاص گناهای نکرده رو به بدترین شکل پس میدید....تمام نا امیدها...شماها!! آدمایی که تمام ابرهای دنیا دارن تو دلتون گریه میکنن ولی مجبورید لبخند بزنید...چون ارزش اشکهاتون رو کسی نمیفهمه..میخندید که دیگران به اشکاتون نخندند...
من یک نفر رو میشناسم که میتونید روبروش بشینید و چند ساعت گریه کنید...زار بزنید...
اگه رفتید پیشش و مهربونی و گرمی دستاشو رو صورت خیستون احساس نکردید...با من.اما دارم واقعیت رو میگم این حرفا رویا و تخیل نیست.
امام رضا علیه السلام:
هرکه امام حسین علیه السلام را کنار شط فرات زیارت کند مانند کسی است که خدا را بالای عرش زیارت کرده!!
داریم به اربعین هم نزدیک میشیم...ایشالا برای اربعین با یک مطلب حسینی بروز میشم.
یا علی مددی
به نام پروردگار عاشقی
تقدیم به همه دل شکسته ها...
وباز هم روح تو در تلاطم
تلاطم طوفان های صحرایی خزان زده
یخ بندان
که هر ذره ای از شن های آن
همچون سنگی که زیر خروار ها برف یخ زده
قندیل بسته است.
تیز و برنده...
با رقص شیطانی طوفان کویر
به روح شکننده تو اصابت میکند.
و همین روح شیشه ای توست که چه بی صدا و آرام میشکند...
نه...
دلم نمی آید اینگونه بنشینم و شکستنت را تماشا کنم.
ای روح شکننده زیر پا مانده
گرمای بهاریت را همراه با همین طوفان به فراموشی بسپار.
عزیز من
آن روزگار شیشه ای را فراموش کن...
و آرزوی آینه شدن را برای همیشه از سر بیرون کن
چون اگر شیشه باشی..
بالاخره یک روز خواهی شکست.
امروز شن باش
مثل همان شن های یخ زده صحرا
وآرزوکن که روزی سنگ شوی.
پاره سنگی که بتواند انتقام آن همه شکستن را بکیرد...
آری
سنگ بودن را بیاموز.
اما نه...نه...نه...
ای مهربان دلشکسته من.
می دانم...
تو اگر سنگ هم باشی نه به سوی کسی پرتاب خواهی شد
و نه حتی شیشه ای را خواهی شکست.
تو اگر سنگ شوی.
حتی به زمین هم نمیخوری
مبادا راه کسی را سد کنی و یا سینه سنگی زمین را بخراشی...
زیبای من...
میدانم...اگر سنک هم شوی
حتی در یک نیمه شب تاریک و بی ستاره
به قلب یک برکه ساکت و دور افتاده هم پرتاب نخواهی شد.
که مبادا سکوت عاشقانه شب را بشکنی
ماهی های کوچک را بترسانی
و یا آن دورتر ها...
یک چوپان خسته..
یک گوسفند بیمار
یک بچه گنجشک آرام گرفته بالای درخت چنار
و حتی یک بوته پیر..
را از خواب ناز بیدار کنی...
میدانم...من تمام اینها را میدانم
اما این را هم خوب میدان که تو ای روح نسیمانه من دیگر قدرت جنگیدن با طوفان را نداری
پس سنگ باش
اما نه سنگی برای شکستن...
بلکه سنگ قبری باش
برای گور آرزوهایت.
به امید رهایی
یا علی مدد
وقتی که ما شیعیان ادعا میکنیم خواهان وحدت جامعه اسلامی هستیم و خودمان پیش قدم میباشیم به این دلیل است که حضرت رسول بارها فرمودند:پس از من در میان امتم فتنه ای بر پا خواهد شد پس هرگاه فتنه ای واقع شد به علی بن ابی طالب بپیوندید.
کسانی که خود را مسلمان و پیرو پیامبر اکرم میدانند چه در همان زمان پس از وفات پیامبر چه در امروز جهان اسلام موظفند که به فرموده حضرت رسول عمل کرده و به هنگام ایجاد فتنه و اختلاف به امیر المونین پیوسته و اختلاف رو کنار بگذارند و این کاری بود که از همان آغاز اختلافات بر سر جانشینی پیامبر و پس از آن شیعیان بر آن جامعه عمل پوشاندند تا با تمسک به امیر المونین فتنه های امت اسلام رو از بین ببرند که متاسفانه چون همه به این امر توجه نداشته و فکر مقام و مال دنیا باعث شده بود که این راهکار بسیار زیبای پیامبر برای حل فتنه را به فراموشی سپرده و همین مسبب پیشرفت روز افزون اختلافات گردید.
انس بن مالک میگوید:
روزی رسول خدا به من فرمود برایم آب وضو بیاور...و سپس برخواست و دو رکعت نماز بجا آورد.سپس فرمود:ای انس اولین کسی که از این در برتو وارد شودامیر مومنان آقای مسلمانان پیشوای سفیدرویان و خاتم وصیان است
انس میگوید:در دل دعا کردم که مردی از انصار باشد...
ناگهان علی وارد شد...پیامبر فرمود:ای انس این مرد را میشناسی؟
گفتم :آری این علی بن ابی طالب است.
پیامبر برخواست دست در گردن علی انداخت و عرق چهره اش را به چهره علی مالید.
علی گفت:ای رسول خدا کاری کردی که پیش از این نمیکردی؟
فرمود:چرانکنم..چه مانعی استدر صورتی که تو از جانب من انجام عمل مینمایی و آوای مرا به گوش مردم میرسانی و آنچه پس از من درش اختلاف کردند برایشان بیان میکنی و حل میکنی.
یا علی مدد
اگر دور سر حیدر نگردی
الهی ای نفس بی نام حیدر
اگر رفتی به سینه برنگردی
سلام دوستان...موضوع پست قبلی بهانه ای شد برای ادامه بحث ولایت امیر المونین وحقانیت شیعه .
فقط همین رو عرض کنم که ما اینجا قصد دفاع از تشیع رو داریم ... ما دنبال ایجاد تفرقه نیستیم و تا زمانی که کسی به عقاید ما توهین نکنه ما هم این کار رو نمیکنیم. در کل شیعه برای هر حرف و ادعایی دلیل و استناد داره نه دنبال خشونته...و نه میخواد با تهدید و فشارو دروغ و کشت و کشتار خودش رو اثبات کنه و نه حتی برای نابودی کسی دعا میکنه...(برخلاف دشمنان تشیع)
هدف شیعه چیزی بالاتر ازاینهاست.تشیع باید شناخته بشه .هنوزخیلی ها حتی خود ما شیعیان امیرالمونین علیه السلام رو نمیشناسیم و نمیدونیم چرا شیعه ایم...پس در این صورت از دشمنان تشیع نباید انتظاری بیش از این داشت.
همه باید بدونن بحث لعن کردن ظالمین و تبری موضوعی است که در قرآن به اون سفارش شده:
پیامبر اکرم:فاطمه پاره تن من است هرکه اورا بیازارد مرا آزرده...
پیامبر اکرم: یا علی سلمک سلمی و حربک حربی..یا علی دوست تو دوست من و دشمن تو دشمن من است(سند این احادیث در کتب اهل سنت آمده)
ودر ادامه...
و در ۷سوره احزاب:کسی که اذیت کند خدا و رسولس را خداوند اورا لعنت کرده در دنیا و آخرت و برای انان مهیا کرده عذابی خارکننده را..
پس ما حتی برای لعن گفتنمون هم استناد به آیه و حدیث داریم...ما توهین نمیکنیم .حتی اگر با دید بازتری نگاه کنیم لعن گفتن به دشمنان و اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد...هم توهین به حساب نمیاد...
در اینجا حدیثی رو ذکر میکنم که همین حدیث نبوی برای توجیه تمام
عقاید ما کافیه ..که این حدیث رو روایت کرده:
خوازرمی در مناقب.فصل سیزده صفحه۷۶
قندوزی در ینابیع الموده باب ۱۳ صفحه۶۳
علی بن ابی طالب گفت:روزی که قلعه خیبر را گشودم پیامبر به من فرمود:
یا علی اگر بیم آن نبود که بگویند جماعتی از امت من درباره تو آنچه را نصرانیان درباره عیسی بن مریم گفتند امروز درباره تو میگفتم سخنی که بر هیچ جمعی از مسلمانان نگذری مگر خاک پایت و آب وضویت را بگیرند و شفا جویند.
تو دین مرا به مردم میرسانی و به روش من با مخالفان پیکار میکنی و تو در آخرت نزدیکترین مردم هستی به من و تو فردا در حوض کوثر جایگزین من هستی و نخستین کسی هستی که وارد بهشت میشوی و ((شیعیان تو بر منبر هایی از نور قرار گرفته اندو سیراب و با چهره هایی نورانی در پیرامون من .آنان را شفاعت میکنم و در بهشت همسایه من هستند و دشمنانت فردای قیامت تشنه و سیه روی و سر افکنده میباشند...))
یا علی جنگ با تو جنگ با من اس تو صلح با تو صلح با من است...
حق با تو ...حق بر زبان تواست.آنچه گویی حق است.حق در دل توست..پیروانت در بهشت و دشمنان تو در آتش هستند.یا علی هیچ دشمنی از دشمنانت بر حوض کوثر وارد نمیشود و هیچ دوستی از دوستانت از آن غایب نمیباشد.
یا امیرالمونین مدد
این هم دانلود مداحی روی وبلاگم: ازون نگاهش نمیشه دل کند...
یک آن رها نبوده ام از چنگ سرنوشت
دنیا ولی دقیقه ای از آن من نبود
انگار سکه ای زسر بخت قسمت
این دست های خالی و لرزان من نبود
سلام ...این چند روزه مشکلات زندگی و بدبختی هام دوباره داره رو شونه هام سنگینی میکنه ولی دیگه بهشون عادت کردم و از امروز تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.این توصیه رو به همه جوونا میکنم:فکر نکنید وگرنه دیوونه میشید.که دیوونه شدن از مرگ هم بدتره...ومثل مرگ تدریجی میمونه...بگذریم.
به بهانه سالروز تخریب وحشیانه حرم شریف و با صفای ائمه مظلوممون در سامرا میخوام ماجرایی رو تعریف کنم.ماجرایی که بر خلاف داستانهای قبلی.. خودم یکی از شخصیت های اصلیش بودم. این ماجرا یکی از مهمتریت اتفاقات زندگیم محسوب میشه و مثل یک تصویر زنده از مظلومیت شیعیان امیرالمونین در ذهن من تا همیشه باقی می مونه...
خواهش میکنم تاآخر داستان رو بخونید:
سه سال پیش بود که من همراه خانواده ام برای دومین بارامام حسین طلبید و به زیارت عتبات عراق رفتم...نجف و کربلا و کاضمین و...سامرا.بار قبلی هم به خاطر مسائل امنیتی موفق به زیارت ائمه سامرا نشدم.
اما این بار...
من به عنوان پسر بزرگ خانواده به همراه مادرم و خواهرانم و خواهر زاده های خردسالم و برادر کوچکم و یکی از دوستان ما به همراه زن و بچه اش با یک ماشین یازده نفره از کربلا عازم کاظمین شدیم...زیارت کاظمین بدون هیچ خطری گذشت و به خاطر امنیت راه ها تصمیم داشتیم تا شب نشده به سمت نجف حرکت کنیم. اما راننده ما که مرد شیعه شجاع و ولایتی بود تحت تاثیر عاشقی و دلسوختگی ما قرار گرفته بود و گفت:هر طور شده من شما رو به زیارت سامرا میبرم.
اون موقع ما از شرایط شهر سامرا خبر نداشتیم. میدانستیم که همه سنی و دشمن اهل بیت هستند ولی از شدت شیعه کشی ها بی خبر بودیم.البته اون زمان شرایط به وخامت شرایط کنونی نبود....هرطوری بود با دعا و توسل به ورودی شهر سامرا رسیدیم. برای اولین بار در زندگی چشممان به ضریح بزرگ و طلایی و زیبایی افتاد...چقدر نزدیک به نظر میرسید.بغض راه نفسمان را گرفته بود و در همان حال صلوات فرستادیم و سلام دادیم و آماده ورود شدیم که ناگهان...صدایی گلوله ای خیلی خیلی نزدیک مارا به خود آورد...و۱۰.۱۲ نفر مسلح با صورت های پوشانده ماشین را از اطراف احاطه کردند و ما ناچار متوقف شدیم.تمام بچه ها از ترس روی صندلی های خود میخکوب شده بودند و نه تنها جیغ نمیزنند که حتی صدای نفسهایشان شنیده نمیشد...یک نفر همانطور مسلح بدون توجه به چهره های بهت زده و ترسان بچه های معصوم وارد ماشین شد و همانطور که اسلحه را به طرف صورتمان گرفته بود یکی یکی چهره ها را وارسی کرد. به طرف مردی که رییسشان بود رفت و به عربی گفت:همه زن و بچه هستند.
آن مرد با صدای خشنی فریاد زد:شیعه ها همه سگ نجس هستند و باید بمیرند بزرگ و کوچک نداره.
سپس به طرف من آمده و مرا با مشت و لگد از ماشین بیرون انداخت.آن موقع بود که صدای گریه بچه ها فریاد زنان بلند شد و مادرم که گریه میکرد و اسم مرا صدا میزد...اسلحه روی شقیقه ام بود.خیلی ترسیده بودم...منتظر شلیک گلوله بودم و همانطور نگاهم به کنبد دوخته بود.اما آنها که دیدند من عربی صحبت نمیکنم همانطور که کلب کلب میکردند مرا رها کرده و سراغ راننده رفتند و اورا شکنجه میدادند. وپسر کوچکش با گریه میگفت بوی(پدر من ) و دل همه ما را خون میکرد ...زدن پدر جلو چشم بچه واقعا غیر قابل تحمل بود...
بلاخره بعد از کلی تهدید حدود یک ساعت بعد گذاشتند که برویم و ما همانطور که با اشک و آه ناله به آن گنبد زیبایی که اکنون چیزی از ان باقی نمانده و با خاک یکسان شده نگاه میکردیم و سلام میدادیم...وچه زیارت خوبی بود...
این ماجرا گذشت و من در تمام راه بازگشتو حتی تا کنون به این موضوع فکر میکنم:
گناه شیعه چیست؟چرا حقمان است که بمیریم؟چرا ریختن خون ما حلال است؟چرا باید کشته شویم چیزی نگوییم؟؟؟؟
اکنون میدام جواب سوالم چیست:
گناه شیعه عاشقی است...شیعه به جرم عشق سالهاست که کشته میشود...شیه عاشق است و کسی در این دنیا درد عاشقی را نمیداند....
یا مولا مدد
امام رضا علیه السلام:
هرکس قبر امام حسین را در کنار فرات زیارت کند مثل کسی است که خدا را در عرش زیارت کرده باشد.
زیارت امام حسین نه مانند زیارت خانه کعبه بلکه چون زیارت خود خداوند در عرش است.و زیارت مکه و اعمال حج فقط در صورت استطاعت مالی و جسمی بر انسان واجب می شود در صورتی که همانطور که در روایات آمده اگر کسی گمان کند که شیعه است و حسین را زیارت نکند و از دنیا برود شیعه نبوده است...
اما داستان پسر ناصبی و گرد و غبار قدم زائرین امام حسین:
پدر و مادری ناصبی و دشمن اهل بیت بچه دار نمیشدند و مادر از شدت بغض و کینه ای که نسبت به ائمه علیهم السلام داشت نذر کرد که اگر خدا پسری به او بدهد آن پسر را به راهزنی و کشتن زوار امام حسین قرار دهد.اتفاقا بچه دار شدند و بچه پسر بود. گذشت و گذشت تا پسر به سن بلوغ رسید و جوان شد و پدرومادر قضیه نذر را برای او گفتند و پسر پذیرفت که به راهزنی و کشتن زائران در منطقه ای نزدیک به کربلا برود.
اما در هنگام عبور کاروان زوار پسر به خواب رفت و کاروان عبور کرد و جوان بیدار نشد.اما گرد و غبار قدم زوار بر بدن او نشست. در همان حال در عالم رویا دید که او را به جهنم برده اند اما آتش دوزخ بر بدنش اثری نکرده و اورا نمیسوزاند. در عالم خواب به او اطلاع دادند چون غبار پای زائر حسین بر بدن اوست آتش بار آن اثر نمیکند....
پسر از خواب و از خواب غفلت بیدار شد و توبه کرد از عاشقان و دلباختگان امام حسین و اهل بیت عصمت گردید. سراسیمه خود را به کربلا رساند و به روی خاک حرم افتاد و گریه کرد و شعری سرود با این مضمون:
اگر نجات و رستگاری می خواهی حسین را زیارت کن تا آنکه خدا را به روشنی ببینی پس بدرستی که آتش جسمی را که بر آن غبار قدم زائرین حسین نشسته نمیسوزاند.ـ(به نقل از علامه امینی.الغدیر جلد ۶)
حرف دل من بیچاره:(اگه دوست نداشتی نخون...حرف دلمه دیگه)
یا حسین تورا قسمت میدهم به ذره ذره خاک پاک قدم زائرین حرمت...نگاهی بر دل من رو سیاه بینداز...به خدا خسته شدم بسکه تو این دنیای کثیف جنگیدم و به هیچ هم نرسیدم.این روزا فکر میکنم تو هم باهام قهری...نمیدونم هیچ وقت اینجوری باهات حرف نزده بودم ولی هرچی از مهربونی و کرمت بیشتر و بیشتر میشنوم انگار روم بهت باز تر میشه و راحت حرفمو میزنم.به عباست قسمت میدم کمکم کن.به دادم برس دلم نمیخواد بگم چقدر بیچارم چون کسی که تورو داره که بیچاره نمیشه...ولی آقا دیگه بریدم. هرچی میخوام پیش دکتر و مشاور و چه میدونم هزار تا درد بی درمون دیگه حرفمو نزنم نمیشه...هی میگم من تورو دارم. ولی چرا جوابمو نمیدی که من به غریبه ها رو بندازم.من از مرگ حتی از قیامت و آتش جهنم هم نمیترسم چون به اون چند باری که اومدم زیارتت اعتقاد دارم .به همین داستانی که گفتم .در واقع الان تنها چارم مرگه...دلم نمیخواد مثل آدمای بی دین حرف بزنم...آقا نا امیدی کفره...جون زینب نذار نا کافر بشم...
بازم میگم:
مدد زغیر تو ننگ است یا علی مددی
بسم رب الحسين
ديوانه ای در ميدان(داستان عابس بن شبيب)
حب الحسين اجننی....
السلام علی الحسين و علی اصحاب الحسين....
اورا همه می .شناختند.مردی که در ميان اعراب قدرتش از هيچکس پنهان نبود.وحتی فکر مبارزه با او دل هر جنگجويی را به لرزه در می آورد.نام او عابس بود. عابس بن شبيب و از قبيله شاکری.از اهالی کوفه بود ولی عاشق و دلباخته علی عليه السلام.بدنش دنيايی از قدرت بود و قلب مهربانش دريايی از عشق و احساس علوی..تا اينکه شنيد....
حسين بن علی به دعوت کوفيان برای بيعت نکردن با ِيزيد کافر و ستمگرراهی آن ديار است.عابس اين دعوت را با چشم خود ديد و زمزمه هايش را شنيد و سپس خيانتشان را...او ديد که همدياران او چگونه حسين را که با زن و فرزندان و یاران معدودش آمده بود تنها گذاشتند......
هيچکس جرات ايستادن در مقابل عابس را نداشت و با وجود تمام تهديدات حکومت و کوفيان به محض مشاهده مظلوميت پسر علی به ياد تنهايی و غربت اميرالمونين افتاد و با تمام عشقی که داشت به حسين پيوست...
گذشت و گذشت تا روز دهم از راه رسيد....روز جنگ کفار و غاصبان حق علی با مظلوميت هميشه تاريخ.عابس وقتی تنهاِيی پسر پيغمبر را در مقابل سيل دشمنان خدا مشاهده کرد جزو اولين کسانی بود که لباس رزم پوشيد و به ميدان رفت....شمشير و نيزه و کلاه خود و سپر و...
اما...عابسی که مردم و شجاعان کوفه حتی از سايه او گريزان بودند حالا چگونه جرات داشتند با حالت مسلح با او بجنگند...اين بود که تا عابس مسلح پا به ميدان گذاشت تا از تنهايی پسر علی دفاع کند تمام سپاه يزيد که اکثرا از کوفيان بودند و او را می شناختند پا به فرار گذاشتند و هيچکس حاضر نميشد خطر مرگ حتمی را به جان بخرد...چند بار عابس به ميدان رفت و همين صحنه تکرار شد.
عابس نگاهی به مولايش انداخت . تمام غصه دنيا در دلش نشست.
بايد چه ميکر تا با آن حرامزاده ها بجنگد...چگونه ميتوانست پيش مرگ حسين شود؟
ناگهان فرياد برآورد:
حب الحسين اجننی...حب الحسين اجننی(عشق حسين ديوانه ام کرده)
او اين ديوانگی را و اين رابطه بين عشق و جنون را با تمام قدرت به اثبات رساند
واقعا هم عشق حسين او را ديوانه کرده بود. همه منتظر بودند ببينند که عابس چه ميکند.
شمشير و سپر و تمام تجهيزات را به گوشه ای انداخت...خلع سلاح شد....سپس برهنه شد تمام لباس ها را به گوشه ای افکند و همانطور که فرياد ميزد ((حب الحسين اجننی))به ميدان عشق و جنون حسينی شتافت و در مسلخ عشق تکه تکه شد..
عابس با برهنگی خود در ميدان کربلا نشان داد که عاشق حسين عليه السلام با عقل سر و کاری ندارد و تا جنون عشق نباشد شهادت هم نخواهد بود.....
حالا چه کسی ميگويد نبايد ديوانه بود؟؟؟
اللهم رب الحسين بحق الحسين اشف صدر الحسين بظهور الحجه
يا علی